آن زمان كه بايد دوست بداريم ...

آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم...
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم !
و بعد برای آنچه از دست رفته آه میکشیم ...!!!
از عاشقانه ها
آن زمان كه بايد دوست بداريم ...

آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم...
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم !
و بعد برای آنچه از دست رفته آه میکشیم ...!!!
تنهايي

چند روزی بود رنگ خورشید رو ندیده بودم...
منی دیگه شدم...
یک بازنده واقعی...
چند روزه به نقطه ای از اتاقم فقط نگاه می کنم ...
یه فریادی تو گلوم گیر کرده...
ساعت خیلی دیر میره جلو ، بیشتر از همیشه گذر زمان اذیتم می کنه...
یه نفس عمیق.. تجویز دکتره ، می گه هر وقت ایجوری می شی یه نفس عمیق بکش.ولی نمی دونه
هر نفسی كه می کشم ارزويی برای برگشتنش ندارم...
سفر کردنم ، خلاصه شده رفتنم از روی صندلی به روی تخت...
عجب دورانی شده ... من و تاریکی و دو تا فنجون خالی...
شاید اگه فرصتی بود برای شام اخر دیگر حسرتی بر دل نداشتم...
عشق يعني ...

عاشقانه ترين لحظه
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم
سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم
منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم
وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم
عشق و احساس
خدا گفت زمین سردش است، چه کسی میتواند زمین مرا گرم کند؟
لیلی گفت من
خدا شعله ای به او داد
لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت و سینه اش آتش گرفت
خدا لبخند زد و لیلی هم خندید
خدا گفت شعله را خرج کن و زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید
خدا سوختنش را تماشا می کرد
لیلی گر می گرفت و خدا لذت می برد
لیلی می ترسید ؛ می ترسید آتشش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست
خدا آن را اجابت کرد
مجنون سر رسید و مجنون هیزم آتش لیلی شد
آتش زبانه کشید ؛ آتش ماند و زمین خدا گرم شد
خداگفت اگر لیلی ومجنون نبودند
زمین من همیشه سردش بود ....
دوستت دارم
تا وقتی که تو هستی،تا لحظه ای که یاد تو در خاطر من جاری است،
تا زمانی که دستهای گرمت همراه دستای خسته ی منه،تا وقتی
که نگاهت تنها پناهگاه و تکیه گاه نگاه سرگردان منه،
تا زمانی که تو همسفر جاده زندگی من هستی،
تا وقتی که شونه های تو امن ترین
جای دنیاست برای من...
خنده هاي تلخ امروز ...
خدایا ، تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم
یکی از آن گریه های شیرین کودکیم را پس بده . . .

فرياد بي پايان
ميخوام بگم !
تا حالا بهت نگفتم ولی حالا میخوام بگم بي تو میمیرم ..
میخوام بگم تو دنیای منی ..
میخوام بگم با تو بودن چه لذتی داره ..
میخوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !!
میخوام بگم شدی مجنون عشقم …
میخوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم !
میخوام بگم که میخوام دلمو فرش زیر پات کنم ..
میخوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!
میخوام بگم نبودنت برام پایان زندگيه !!
میخوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم …
میخوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم …
میخوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم …
میخوام بگم مثل خرابههای بم خرابتم …
میخوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ..
میخوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !!
میخوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !!
میخوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..
میخوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …
میخوام بگم هر شب با خیالت میخوابم !!
میخوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!
میخوام بگم حاضرم قشنگترین لحظههام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..
میخوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!
میخوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….!

گريه
شاید کودکانه شاید بی غرور…
اما هر وقت گونههایم خیس میشود
میفهمم نه ضعیفم نه کودکم بلکه پر از احساسم…

بادبادك

مهربانم
دیگر نگران تنهايي من نباش
این روزها
دل خوش به محبت غریبه ای هستم
و فانوسی که گهگاه تو برایم روشن میکنی
بیاندیش به بادبادکهای بر باد رفته
و کوکانی که پشت چراغهای قرمز
به جای بادبادک معصومیتشان را به باد میدهند

اولین روز باراني را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و به شالاپ شلوپهای گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز باراني چطور؟
پیشبینیاش را کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پینهای چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم
فردا دیگر برای قدم زدن نمیآیم.
تنها برو!
دکتر علی شریعتی
خواهد برد ...
و من پنداشتم او مرا خواهد برد
به همان کوچه رنگین شده از تابستان
به همان خانه بی رنگ و ریا
به همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد به همان سادگی رفتن باد
... او مرا برد!!!
ولی برد ز یاد ...

جا مانده ام

نفسي عميق ...
یک نفس عمیق بکشم
نفسی که پر باشد
از بوی آرامش وجود تـــو...
نمي داني ...


چگونه بنوازم

چگونه بنوازم
با دلی شکسته،
چه بنوازم
با گیتاری شکسته،
برای که بنوازم
وقتی گوش شنوایی نیست،
دل عاشقی نیست.
دلگير ميشوم ...
دلگیر می شوم ...
آن گاه
که می بینم چه بی پروا فنجان از لبت کام می گیرد !
آن گاه
که با هر بوسه از لبانت پر از تو و خالی از خویش می شود !
دلگیر می شوم ...
آنچه دوست داري
من و تنهايي
چقر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند
و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند
چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید
چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است
اما کسی نبود همیشه من بودم و
من و تنهایی و . . .